در چند قدمی..........
یه سرماخوردگی شدید
چند شبانه روز خواب
یه مسافرت کوتاه به دنیای مردگان
بعد از تزریق بدون تست پنی سیلین
همه آن چیزیه که می تونم
در حالت اغما برای دوست خوبم بگم !
سيب
در میان هر سیب
دانه ها محدود است
و در دل هر دانه
سیبها نامحدود.
سیب یا دانه تو کدام هستی؟

می دونم که اين جمله را شنيدی
آنچه كه هستي هديه خداوند به توست. آنچه كه ميشوي هديه تو به خداوند است، پس بي نظير باش....
راستی هدیه تو به خالقت چیه؟
نگو که نداری
چون می دونم
تو بی نظیرترین آفریده اویی!!
چشم انداز

"دوست داری روی کدامین تخته سنگ و در کجای اين آبشار منتظرت بمانم!"
پسر کوچولو
با با برای هر روز کار چقدر دستمزد می گیری ؟
این سوالی بود که پدر را کمی نگران می کرد برای همین سعی کرد یک جوری از جواب دادن امتناع کند:
برو بخواب خیلی خسته ای !
اما پسر کوچولو دست بردار نبود
میگم برو بخواب این چه سوالیه که می پرسی ؟
اصرار پسر کوچولو فایده نداشت برای همین با ناراحتی به اتاقش رفت و در را بست
چند دقیقه بعد....
پسرم می توانم بیام تو ... می دانم ...عصبانی شدم... ببخشید
راستی چی پرسیدی ؟
خوب می دونی من روزانه بیست سنت حقوق می گیرم
پسر کوچولو در حالیکه داشت با خودش حرف می زد و ظاهرا چیزی را حساب می کرد گفت :
بابا می تونین به من ده سنت قرض بدید ؟
پدر دوباره عصبانی شد
که چی دوباره اسباب بازی می خوای یا می خوای خوراکی بخری ؟
پسر کو چولو به سمت تخت خوابش رفت و از زیر آن مقدار ی پول در آورد و دوباره شروع به شمردن کرد ...
پدر که پولها رو دید حسابی عصبانی شد و گفت تو که این همه پول داری پول می خوای چه کار؟
فقط ده سنت ... تو رو خدا .....
پدر که دلش رحم آمده بود با تعجب ده سنت به پسر کوچولو داد و در حالیکه بیرون می رفت گفت ولخرجی نکنی ها
در همین هنگام پسر کو چو لو با عجله خودش را به پدرش رساند و گفت:
بابا این بیست سنت را از من بگیرید و فردا سر کار نرید می خوام شام با هم بخوریم!
او
خدایا
قلبم
تشنه نور و عشق توست !
هر روز
به افکار و آرزوهایم بیا!
به رویاهایم
در خنده ها و
اشکهایم
و از سر رحمتت
در فراموشیهایم
پدیدار شو !
به عبادتم
به کار
زندگی
و مرگم بیا
و از سر لطف و عشق
با من باش
بازگشت
مردی بود که زندگیش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت .
استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه و کارت شناسایی نمی خواهد.هر کس به آنجا برسد
می تواند وارد شود.
مرد وارد شد وآنجا ماند...
چند روز بعد ابلیس با عصبانیت به دروازه بهشت رفت ...
یقه پطریس قدیس را گرفت وگفت:
این کار شما تروریسم خالص است!!!
پطرس که نمیدانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده ؟
ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت :
آن مرد را به دوزخ فرستادید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.
از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد...
در چشم هایشان نگاه می کند...
به درد و دلشان می رسد...
حالا همه دارند در دوزخ با هم گفتکو می کنند...
هم را درآغوش می گیرند و می بوسند.
دوزخ جای این کارها نیست!
لطفا این مرد را پس بگیرید.!!!
راستی ..........یکی می گفت:
. با چنان عشقی زندگی کن که اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی ... خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند
دوشنبه تالار رازی؟!
مستعمره شیطان بودن
سخت است
من یک کودک دبستانی بیشتر نیستم
پر از نقاشی
پر از فریاد
پر از بازی
اسیربودن درد است
سخت تر مردن!
چقدر آنروز
غبطه خوردم
به حال نرگس وزهرا
راستی می دانی دراین تالار چه رازی بود
آی فریاد .........
کمک کننده ای نیست ؟
وقتی بودن و نبودنت یکی است
آن زمان که مطلبی نداری هیچ
یا که لینک دوستان تهی است !
پس چرا
این حضور چرا؟
دیگران که آمدند
هیچ نظر نمی دهند
گه گداری یک نفر
از دیار دوستی
فقط
سلامی
می دهد
همین..؟
پس منم
بگویمت
اینک است
قصد رفتنم
تا زمانی که
پر شود کوله بار
لیک
بگویمت عزیز
نترس
قهر نکرده ام
همین !!!
درسهای عرفانی خدا مراد
اين جوان من بودم. فردي كه از اين به بعد او را با نام ” كيميا“ خواهيد شناخت.
جواني معمولي را تصور كنيد كه ناگهان از مدرسه به محيط دانشگاه كشانده مي شود و درست لحظهاي كه همه گمان مي كنند او راه درست زندگي و خوشبختي را يافته و ديگر توفيق و كاميابي او تضمين شده ، به يكباره متوقف شود و افسرده و پريشان به جستجوي اين سوال برخيزد كه چرا بايد بقيه راه را تا لحظه مرگ مطابق قواعد و قوانين حاكم بر اجتماع گام بردارد و اساسا چرا همين الآن اين زندگي منتهي به مرگ و نيستي را متوقف نسازد
سال اول دانشگاه بودم و بسيار افسرده و پريشان و تقريبا در آستانه جنون و از هم پاشيدگي ! برايم غير قابل قبول بود باور حرفهاي كساني كه خودشان به حرفهاي خود عمل نمي كردند. به خوبي و به چشم مي ديدم كساني را كه ادعاي دانستن مي كنند و از سر دانايي و از ارتفاع بسيار بالا به نصيحت مي پردازند. اما در عمق وجود خودشان هم از اينكه نمي دانند در هراس اند و جرات اينكه كمي سر خود را بالا نگه دارند و به خورشيد زل بزنند را ندارند.
براي رسيدن به آرامش و توجيه آرام بخشي از زندگي به كلاس استادان زيادي رفتم و مي توانم بگويم كه تقريبا بخش زيادي از درآمد و پس اندازم را خرج كردم اما صد افسوس و هزاران دريغ كه حتي در وجود يكي از اين استادان مدعي معرفت ذره اي شعور و عرفان نديدم. همه آنها دريده چشماني بودند ياوه گو كه نقطه قوتشان فقط پررويي بود و بي شرمي و اين مجموعه خصايص باعث شده بود تا آنها احساس قدرت كنند و بقيه آدمها را گوسفنداني تصور كنند كه بايد كنار هم گذاشته شوند تا گلهاي تشكيل شود و بعد شير شان دوشيده و پشمشان چيده شود و نهايتا براي سلاخي به قصابي فرستاده شوند.
از تناقض و ندانستگي ديگر خسته شده بودم. بارها در خوابگاه و پانسيون دانشجويي ، رفقا دوره ام ميكردند و آنها كه راهي را براي سرگرم ساختن خود پيدا كرده بودند در فوايد و مزاياي روش هاي متنوع سرگرم شدن سخنراني مي كردند. اما من بين خود و آنها فاصله بسيار زيادي احساس ميكردم. نمي توانستم مانند آنها خودم را به خنگي بزنم و در عين حال ادعاي دانايي كنم. به همين خاطر يك روز كه ديگر طاقتم طاق شده بود نيمه شب از پانسيون بيرون زدم و به پاركي در همان نزديكي پناه بردم. پارك بسيار خلوت بود و تك و توك رهگذري درگوشه و كنار آن به چشم مي خورد. دقيقا به خاطر ندارم ساعت چند بود اما خوب مي دانم كه پاسي از شب گذشته بود و تقريبا شهر به طور كامل در خواب فرو رفته بود. روي يكي از صندلي هاي پارك زير چراغ كم سويي نشستم و چند بار نفسي عميق كشيدم.
هوا آنقدر لطيف و تازه بود كه ناگهان غمي لطيف در دلم جا خوش كرد و تمام تنم به يكباره به لرزه افتاد. لرزه اي كه چندان دوام نيافت و به سرعت همانطوري كه آمده بود از وجودم رخت بست. با رفتن لرزه آرامشي غريب بر وجودم حاكم شد. چنان شد كه انگار همه غم ها و غصه ها و سوالات بي جوابم به يكباره نيست و نابود شدند. و من ماندم و يك عالم شادي و بي خيالي! خداي من چه اتفاقي افتاده است!؟
صداي گرم و پرطنين پيرمردي مرا به خود آورد. اومقابل من ايستاده بود و با لبخندي كه در تاريكي به خوبي ديده نمي شد ، اما از صدايش كاملا پيدا بود، به سوالي كه از خودم پرسيده بودم پاسخي عجيب داد:” هيچ اتفاقي كيميا! در واقع از همان ابتدا هم سوالي وجود نداشت! تو فقط با انداختن خودت در آغوش طبيعت يعني مادر واقعي همه موجودات عالم به دنياي بي سوالي برگشتي! يعني همان دنيايي كه از كودكي در آن بودي و كودكي خود را به واسطه آن باشوق و آرامش سپري نمودي! بعضي ها مثل تو با لرزه اي گذرا از اين برزخ بي سوالي عبور مي كنند و بعضي با لرزه هايي بس تكان دهنده و عذاب آور!“
نمي دانستم او كيست. غريبه اي اين وقت شب در پاركي نيمه تاريك مقابل من ايستاده بود و بسيار زيبا اما مرموز و پركنايه جواب سوالي را مي داد كه من در خلوت ترين لحظه زندگي ام از خودم پرسيده بودم. با صراحتي كه هميشه جزو خصايص ذاتي ام محسوب مي شد از او پرسيدم:” شما كه هستيد!؟ “
پيرمرد با آرامش پاسخ داد:” خودآمراد. كه دوستان بعضا به عمد و شايد براي راحتي به من مي گويند خدامراد! تو هم بايد كيميا باشي! اي كاش اين آرامش و بي خيالي را مي توانستي تا ابد باخودت همراه ببري و هميشه با آن به سر بري . اما افسوس كه كالبد تو هنوز آمادگي نگهداري و حفظ آن را ندارد و براي داشتن دائمي آن تربيت نشده است. اي كاش انسان مي توانست در لحظات ناآرامي و افسردگي به طور همزمان احساس لحظات آرامش و نشاط و شادماني را نيز تجربه كند. اما افسوس كسي كه در فضاي افسردگي قرارداده شده است احساس و فكر و ذهن و جسم و روحش چيزي جزحسرت و نوميدي و فسردگي و بي چارگي را تجربه نمي كنند و اين خيلي بد است. در اين مواقع اگر لرزه اي بر تن آدم نيافتد و يا رهگذري مثل من ازكنار او عبور نكند. مرگ و فلاكت انسان حتمي است. در حقيقت در اين لحظات سرنوشت محتوم فرد مرگ و نيستي است و اين پاكي و زلاليت و شفافيت باطن فرد و اراده لحظه اي اوست كه تعيين مي كند فرد حق دارد مجوز زندگي بيشتر را بدست آورد يا خير. “
خوب نمي فهميدم اين پيرمرد روشن ضمير چه مي گويد. او مي دانست مشكل من چيست و وقتي صحبت مي كرد چيز آرام بخشي بر وجود من مستولي مي شد. در عين حال از حضور او نيز نمي ترسيدم. او بيش از حد عالي و خواستني بود و اين براي من كه بسيار تنهابودم يك نعمت محسوب مي شد. در حقيقت با وجودي كه در باطن از حضور در كنار او لذت مي بردم اما در عين حال از او كمي مي ترسيدم. او بيش ازحد مرموز و غير عادي بود و گوشه اي از ذهن من دائم به من هشدار مي داد كه بيشتر مواظب خودم باشم. به همين خاطر ناگهان ازجا برخاستم و مانند شخصي كه زمان حضور او به اتمام رسيده و بايد هر چه سريعتر به پانسيون برگردد خودم را جمع و جور كردم و با قدم هاي بلند از پيرمرد جداشدم. ولي خدامراد با چستي و چالاكي بسيار خيره كننده اي پشت سر من به راه افتاد و تقريبا چند گام جلوتر از من به سوي درب خروجي پارك قدم برداشت. سرعت قدم زدن و چالاكي پيرمرد براي لحظه اي مرا متحير ساخت. او از هم سن و سالهايش بسيار جوان تر به نظر مي رسيد و اساسا اندام ظريف و ورزيده اش به هيچ وجه به سن و سالش نمي آمد.
سرعت قدم هايم را كم كردم و بعد از مدتي ايستادم. خدامراد هر چه بود نمي خواست مرا تنها بگذارد و همانطوري كه گفتم من هم در اعماق وجودم نمي خواستم از او جدا شوم. درواقع از لحظه اي كه از او فاصله گرفتم ناآرامي و شوريدگي آشناي قبلي به سويم هجوم آوردند و من دوباره دچار همان حالت سردرگمي و پوكي شدم.
خدامراد وقتي ديد من ايستادم لحظه اي متوقف شد و نيم نگاهي به پشت سر انداختدو سپس با سرعت به سمت جلو حركت نمود. او به سرعت در مقابل ديدگان من محو شد و در لابلاي درختان پارك گم شد. با كنجكاوي مسير حركت او را زير نظر گرفتم اما موفق به رويت او نشدم. دوباره روي اولين صندلي نشستم و در خود فرو رفتم. نزديك به نيم ساعت گذشت و اثري از او نديدم. براي لحظه اي اين فكر به ذهنم رسيد كه نكند به خاطر خستگي و مشغله ذهني ناگهان خوابم برده بود و همه اين اتفاقات در خواب برايم رخ داده است؟! لبخندي بر لبم نقش بست! بي گمان چنين بوده است. وگرنه اين وقت شب حضور پيرمردي با آن حركات و رفتار و گفتار عجيب در پارك كاملا غير منطقي و بي معني مي نمود. داشتم در اين افكار خودم را غوطه ور مي ساختم كه دوباره صداي پيرمرد يعني خدامراد مرا به خود آورد. او گفت:”چقدر بدبخت است اين انسان عصر ارتباطات و اطلاعات! با جمع كردن چندجمله كليدي در ذهن خود احساس دانايي مي كند و با رديف كردن چند كلمه بي معنا كنارهمديگر خود را توجيه و راضي مي كند! انسان قرن بيست و يك ازهمه نسل هاي پيش تر خود نادان تر و ابله تر است. چرا كه پيشينيان باعمل و مشاهده به آرامش مي رسند و اين نسل جديد با كلمات و جملات! بايد هم اينطور باشد! وقتي بيش ازهشتاد درصد وقت انسان قرن حاضر در سركلاس و خواندن كتاب و روزنامه و شنيدن اخبار راديو و تماشاي تلويزيون و فيلم و سينما مي گذرد، چطورمي توان انتظار داشت كه چنين انساني كلمه گرا و لغت پرست نشود و به جاي جستجوي دليل زنده براي سوالات خود به دنبال جملات جادويي نگردد. انسان قرن بيست ويك فقط با تلفظ چند واژه در درون خود معتاد مي شود و بارديف كردن چند جمله در ذهن خود ، مجوز تجاوز و خشونت عليه ديگر همنوعان خود را صادر مي كند. انسان قرن بيست و يك به راستي فلك زده و بدبخت است و چنان است كه گويي نفريني پايان ناپذير از همان روز اول مدرسه رفتن و شايدهمان لحظه آغازين تماشاي فيلم و تلويزيون زندگي او رافرا گرفته است. او گرفتار تار عنكبوتي كلمات و جملات و عبارات تميز و كثيف شده است. كلماتي كه بعضي اوقات از پاك ترين چيزها براي او عزيزترند و بعضي اوقات از پليد ترين چيزها زشت تر و نازيباتر. بله كيميا! ماآدمهاي قرن بيست و يكمي مستعد ترين نسل بشر براي گول خوردن هستيم. براي فريب دادن ما نسل جديد لازم نيست كسي چهره خود را با گريم و آرايش عوض كند. كافي است چند كلمه جادويي باخود حمل كند. انرژي و اعتباري كه ما به واسطه اين كلمات آرزومند رسيدن به آن هستيم كار صدها كيلو گريم و آرايش راانجام ميدهد. و نهايت اين اتفاق چيزي نيست جز آنكه ما فريب مي خوريم.
تو به خودت گفتي كه خدامراد ساعت پيش غيرواقعي بوده است و بلافاصله مساله از ذهن ات پاك شد. اما آيا به راستي تو گمان مي كني كه ابزارهاي لازم براي تشخيص واقعي از غير واقعي را در اختيار داري. فراموش مكن وقتي در خواب هستي و رويا مي بيني ، اكثر اوقات بر اين باوري كه در جهان واقعي حضور داري و دقيقا به همين خاطر است كه بين رويا ديدن و تماشاي فيلم تفاوتي را حس مي كني. حال به من بگو چه تضميني وجود دارد كه الآن در خواب نباشي !؟ مگر نه اين است كه حس گرها و ابزارهاي تشخيص تو هم به خواب رفته اند و همگي واقعي بودن اين دنياي به ظاهر واقعي (كه مي تواند براي خود نوعي خواب باشد ) را تائيد و تصريح مي كنند!؟ اكنون من از تو سوالي مي كنم كيميا! و آن اين است كه به من بگو آيا امكان ندارد بشر از ابتداي تولدش هرگز به خواب نرفته باشد ، بلكه شبها فقط به دنياي واقعي ديگري قدم مي گذارد كه با وجود واقعي بودن بادنياي بازهم واقعي روزها تفاوت دارد!؟ به راستي اگر دنياي خواب واقعي نبود آيا مساله خوابيدن انسان بي معنا نمي شد!؟ يعني كائنات آنقدر بي فكر و اسراف گر است كه نيمي از ايام زندگي و حيات موجودات يعني شبها رابه خوابيدن و در رويا فرو رفتن هدر دهد؟!“
خدامراد ساكت شد. به چهره اش كه در تاريكي مي درخشيدخيره شدم. هيچ جوابي براي سوالش نداشتم. به راستي وقتي حسگرهاي انسان يعني همان ابزارهاي دريافت اطلاعات از جهان هستي خود جادو شده باشند چگونه مي توان مطمئن بود كه همين الآن جادو نشده باشيم!؟
خدامراد دوباره لب به سخن گشود و ادامه داد:”وقتي به زور جراحي روي چشم يك نفر لنز هاي رنگي قرمز مي گذارند و بعد آن آدم با ميل خودش هم از عينك قرمز رنگ اضافي استفاده مي كند ، به راستي ديگر چه دليلي دارد كه از اين انسان فلك زده انتظارداشته باشيم كه دنياي آبي و سبز و سفيد را بفهمد و درك كند. او چيزي جز خون و سرخي رانمي بيند. اگر اين انسان به آسمان آبي بنگرد چيزي جز سياهي(و در بهترين حالت سرخ بسيارتيره) نمي بيند. ما آدمها در بيداري وادار شده ايم براي درك شدن انواع عينك ها را به چشم و انواع صافي ها را به گوش بزنيم و فقط بخش انتخاب شده اي از اطلاعات هستي را درك كنيم. حال چگونه انتظار داري كه با اين اوصاف بتوانيم دنياي رنگي و پر شكوه رويا رابه خاطر آوريم؟ و حتي فراتر از آن فضاهاي عجيب و غريب و متنوعي كه همين الآن در بيداري موازي فضاي زندگي ما وجود دارند و موجودات دنياهاي ديگر را كه همين الآن كنار ما به زندگي خود ادامه مي دهند بفهميم. كيمياي عزيز! مشكل بشريت امروز اين نيست كه ضعيف شده و قادر به درك صحيح دنياي واقعي اطراف خود نيست. بلكه مشكل تمام انسان هاي متمدن قرن بيست و يك اين است كه آنها به طور گزينشي با اطلاعات دريافتي از هستي برخورد مي كنند و لجوجانه و متعصبانه گمان مي كنند كه فقط باعينك قرمز مي توانند رنگهاي تمام عالم را درك كنند.
اگر دچار افسردگي و غم و غصه هاي تمام ناشدني هستي ويا اگر براي مسائل خود جوابي پيدا نمي كني به جاي اينكه بلافاصله نتيجه بگيري براي اين سوالات هرگز جوابي وجود نداشته اين احتمال را هم بده كه شايد عينكي بر چشم زده اي كه دنيا را اينجوري مي بيني و يا سمعكي خاص بر گوش داري كه صداهاي خاصي را به درون تو منتقل مي كند. چرا گمان مي كني تمام ورودي هاي بدن تو درست كار مي كنند و اشكال و ايراد از جهان بيرون است. كمي به خود بيا ! خواهي ديد كه يك سري قالبها و باورهاي قالبي به ظاهر غير قابل ترديد تمام زندگي تو را از تو گرفته اند و تو چون از ترس مرگ جرات نمي كني روي اين قالب ها شك كني هر روز زندگي ات هزاران بار مي ميري و زنده مي شوي!“
خداي من! اين پيرمرد عجيب و غريب دراين وقت سحر كه بود و چرا اينقدر زيبا و باشكوه صحبت مي كرد. او مي دانست چه مي گويد. جملاتي كه سرهم مي كرد نظمي چند لايه داشت و هر عبارتي كه مي گفت به طرز وصف ناپذيري با كل عبارات قبلي او همخوان و همساز بودند. او به طرز خارق العاده اي نسبت به آنچه مي گفت اشراف داشت و اين اشراف و تسلط به يك باور آنچنان در كلام او راه يافته بود كه مرا در جاي خود ميخكوب كرده بود. پيرمرد خود را خودآمراد معرفي كرد. يعني كسي كه مراد خودش را از خودش طلب مي كند. در اين نام نوعي غرور و اعتماد به نفس عجيب به چشم مي خورد. غروري كه باشكوه مي نمود و به يكباره به انسان آرامش و اقتدار عجيبي مي بخشيد. سرم را بلند كردم و به چشمانش خيره شدم. نگاهي شفاف و نرم داشت. نگاهش شبيه آهويي بود كه هر لحظه منتظر رميدن است. نمي توانستي حالت خاصي را در نگاهش پيداكني. اما برق عجيبي كه در پنهاني ترين بخش چشمان مي درخشيد حكايت از هوشمندي خارق العاده اي مي كرد كه در سلولهاي مغز صاحبش پنهان شده بود. طرز لباس پوشيدن و راه رفتنش نيز عجيب بود. پوشش او به گونه اي بود كه اصلا نمي توانستي او را در خيابان تشخيص دهي. چرا كه بيش ازحدعادي و معمولي بود. يك جور استتارطبيعي و اجتماعي داشت. او به راستي بخشي از هستي بود و اگر لحظه اي ازاو فاصله مي گرفتي ديگر نمي توانستي او را در بين ديگران پيدا كني! شايد به همين دليل بود كه وقتي ازمن دور شد ديگر نتوانستم او را پيداكنم!
خدامراد لبخندي زد. در واقع انگار لبخندي را به سوي من فرستاد چرا كه من هم بلافاصله و بي اختيار لبخند زدم. او به طرز غريبي روي اوضاع كنترل داشت و چنان بود كه اين اقتدار به واسطه دانستن چيزي بود كه انگارمن آن را نمي ديدم. با احتياط از او پرسيدم:” شما چرا به سراغ من آمده ايد!؟ خيلي ها همين الآن در عالم دچار افسردگي و اندوه هستند و به خدامراد نياز دارند. شما چرامرا انتخاب كرديد!؟“
خدامراد تبسمش را ادامه داد و گفت:” حق با توست. الآن خيلي ها واقعا به خدامرادي احتياج دارند و كائنات هم براي هر كدام از آنها خدامرادي را مامور كرده است. من يكي از آن خدامرادها هستم.فقط چون نوع سوالات و فرم سوال پرسيدن تو با بقيه تفاوت دارد، كائنات يكي از بهترين خدامرادها را براي تو فرستاده است. “
دراين هنگام خدامراد چشمكي زد و گفت:” چه اشكالي دارد كه از خودم تعريف كنم!؟“
دوباره خنده ام گرفت. او مي دانست چگونه قضاوت ها و پيشداوري هاي ذهني مرا به سمت ديگري منحرف كند. و از همه مهمتر خودش در سمتي ديگر به عنوان تماشاچي بي طرف نظاره گرباشد.
دستم را به سويش دراز كردم وشادماني خودم را از آشنايي با او ابراز داشتم. همان بود كه در جستجويش بودم. يك استاد معنوي بزرگ كه بتوانم سوالات بي جوابم را از او بپرسم. گويي بلافاصله آنچه در ذهن داشتم را در چشمانم خواند. چرا كه بلادرنگ گفت:” من استادنيستم. از استادي هم چيزي نمي دانم. استاد براي من كلمه با ارزشي نيست. چراكه هيچوقت به آن حد دانايي نرسيده ام كه بتوانم چيزي را تمام و كمال دريابم و به ديگران آن را منتقل كنم. من فقط مي دانم عينك هاي مزاحم چه رنگي هستند و چگونه بايدآنها را برداشت و دنيا را واقعا آنطوري كه هست ديد. من فقط يك ”مانع بردار“ هستم.چيزي شبيه كسي كه در جاده سنگ ها را از سر راه رهگذران برمي داردتا آنها بتوانند بي دردسر تر و راحت تر به سمت جلو گام بردارند. اينكه مانند دانايان بر بلندي بايستم و انگشتم را به سمتي نشانه برم و بگويم كه خانه دوست آنجاست ! متاسفم !! من چنين كاري را بلدنيستم و بر اساس برداشت ها و آموخته هايم از زندگي همه آنها كه چنين مي كنند خودشان هم نمي دانند چه مي گويند. حركات اين استاد نماها براي من شبيه آن ماهي قرمزي است كه دررودخانه اي خروشان همراه ديگر ماهي ها به سمتي نامعلوم در حال كشاندهشدن است و با وجودي كه مانند بقيه ماهي ها نمي داند اين رودخانه به كدام سمت مي رود ولي از بقيه ماهي ها مي خواهد تا با جمع شدن دور او به سخنانش در باره مقصد رودخانه گوش دهند. “
آنگاه خدامراد انگشت سبابه اش را روي پيشاني ام گذاشت و گفت:” كيمياي عزيز! آنها كه مي دانند هيچ نمي گويند و آنها كه مي گويند هيچ نمي دانند! “
لبخندي زدم. او مرا به همان نتيجه اي رسانده بود كه سالها در اعماق وجودم به آن رسيده بودم ولي جرات طرح آن را نداشتم. بالفرض هم كه هستي و زندگي رازي داشته باشد ولي اين راز يك چيز دانستني نيست كه استادي از گوشه عالم سر بلند كند و آن را در گوش من نجوا كند. اين راز فهميدني نيست. بلكه ديدني است. و هيچ كس هم آن را نمي داند.
از جا برخاستم و نفس عميقي كشيدم. قبل از اين گمان مي كردم كه هم چيز اين پارك را مي شناسم و در واقع پارك و درختان آن برايم كاملا عادي و شناختني مي نمودند. اما اكنون احساس مي كردم كه در فضايي زنده و بسيار پيچيده قرار دارم. به چشم دل مي ديدم كه تك تك درختان پارك زنده اند و نفس مي كشند. روي صندلي پارك رد رهگذران ديروزو امروز و فردا را به خوبي حس مي كردم. همه چيز اطرافم زنده و با معنا و از همه مهم تر مرموز و پر رمز و راز شده بود. اين پيرمرد هركه بود با فقط برداشتن يكي از عينك هاي ذهنم باعث شده بود تا من انبساط خاطر ونشاط و شادماني عجيبي را درتمام وجودم حس كنم. او با حضور و كلام گرم خويش مرا از فضاي اندوهبار و افسرده قديمي به فضايي كاملا پرمعنا و آرام بخش و باشكوه كشانده بود. شايد او از نام استاد خوشش نمي آمد اما من با كمال اقتدار و حس خودآمرادي او را به عنوان استاد معنوي خودم انتخاب كردم.
خدامراد نيم نگاهي به من انداخت و هيچ نگفت. در عوض دستانش را باز كرد و انگارمي خواهد كل هستي را در آغوش بگيرد دستانش را به سوي سينه اش فشار داد و با هيجاني زائد الوصف گفت. الآن سپيده سر مي زند و اين لحظه زماني است كه شب و تاريكي نور را در دل خود جاي مي دهد. اين لحظه زمان تولد مجدد زمين و آسمان است. و دقيقا همان لحظه اي است كه براي چند ثانيه تمام لايه هاي دنيا به هم متصل مي شوند و تو مي تواني با چند جهش به دنياهاي ديگر سفر كني! سپيدم دم آغاز شكل گيري مجدد چيزي است كه ما در زندگي معمولي آن را يك روز جديدمي ناميم. در حالي كه سالكين معرفت براي آن از عبارت ”زندگي جديد“ استفاده مي كنند. به جاي كلنجاررفتن با سوالات بي معنا و ايجاد چرخش هاي گردابي در درون ذهن خودت بيا كنار من بايست و تماشاچي تولد زندگي جديدهستي باش. “
با احتياط از جا برخاستم و سمت راست خدامراد ايستادم. او به سمت شرق خيره شده بود. جايي كه قراربود خورشيد از پس انحناي زمين سرزند. براي لحظه اي هيچ نديدم . به سوي خدامراد برگشتم تا از او چيزي بپرسم. اما او رانديدم. مجددا به شرق خيره شدم. و با كمال حيرت ديدم خورشيد مانند يك موجود زنده از آنسوي كره زمين خود رابه بالامي كشد. همه هستي به يكباره ساكت شده بود و انگار همه مست تماشاي زيبايي طلوع خورشيد شده بودند. سكوت اطرافم آنقدر عميق و با شكوه بود كه نمي توانستم آن را باور كنم. هرگز باورم نمي شد كه سكوتي اينچنيني هم مي توانست در عالم وجود داشته باشد. نمي دانم اين سكوت چقدر دوام يافت ولي احساس باشكوه آرامش واقعي تمام وجودم را از خود پركرد. وقتي به خودم آمدم دست خدامراد را روي شانه هايم حس كردم. خورشيد كاملا بالا آمده بود و روشنايي سحرگاهي تقريبا تاريكي را محو كرده بود. او مقابل من ايستاد و به چشمان من خيره شد و در حالي كه شانه هايم را محكم گرفته بود با شادماني گفت:” باورم نمي شود. ولي تو در همان جلسه اول موفق شدي با ناشناختني بزرگ هم صحبت شوي و با زبان سكوت با كل هستي هم كلام شوي! تبريك مي گويم. تو آمادگي كافي براي صعود به قله هاي معرفت را داري!“
مات و متحير به خدامراد خيره شدم و در حالي كه نمي توانستم تعجب خودم را از حرفهاي او پنهان كنم گفتم: ”ولي من كه با كسي صحبت نكردم. اصلا من كلمه اي حرف نزدم. هر چه حس كردم فقط سكوت بود و بي سروصدايي!؟“
خدامراد تبسمي كرد و گفت:” همين ساكت بودن و با واژه هاي سكوت با هستي صحبت كردن شيوه گفتگو و صحبت با كائنات است. حرف زدن با خود يكي از همان عينك هايي است كه سالك معرفت بعد از سالها سير و سلوك بايد آن را متوقف كند و تو در همان جلسه اول به اين تجربه دست يافتي! تو در سكوت و بي زماني چند لحظه پيش دريافتي كه بحث و گفتگو تو را به جايي نمي رساند و حقيقت زندگي با كلمات و گفتگو درك نمي شود. اين بزرگترين دست آورد يك سالك معرفت و در واقع پايان كلاس معرفت است. “
و من ساكت شدم و ديگر هيچ نگفتم.
نوشته: فرامرز کوثری
سالی ديگر..........
فالیگری
آنگاه که نمادی از امید
در فنجان قهوه ات نمی بینی
و آنگاه که در طالع این ماهت نیز
خبری از معجزه نیست .
بدان که خداو ند
همه چیز را به
دستان قدرتمند تو سپرده
تا بهترین ها را به ارمغان آوری !!!
اگه به خودت اعتماد نداری به پروردگارت اعتماد کن!!

زندگی زیباست
گر تو دیدت را
این نگاه بسته
هر روزت را
تا افق های
طلوع صبح و فرداها
باز بگشایی

تولد
مدت زیادی از تولد برادر ساکی کو چولو نگذشته بود ساکی مدام اصرار می کرد که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند.پدر و مادرش می ترسيدند که ساکی هم مثل بيشتر بچه های چهار ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد او را بزند يا آسيبی برساند اين بود که هميشه جوابشان نه بود اما در رفتار ساکی هيچ حسادتی ديده نمی شد با نوزاد مهربان بود و اصرارش هرروز بيشتر می شد بالاخره پدر و مادر تصميم گرفتند که موافقت کنند ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفيانه نگاه کنند و بشنوند آنها ساکی کوچولو را ديدند که آهسته به طرف برادر کوچکش رفت صورتش را به صورت او گذاشت و به آرامی گفت نی نی کوچولو به من بگو خدا چه جوريه ؟من داره يادم ميره!

من چه دارم که بگویم.....
چه روزهايی بود

دلم هوای دانشگاه و دانشکده رو کرده یاد روزهای دانشجویی بخیر یاد شبهای امتحان و تا صبح بیداربودن وشب زنده داری ها یاد اون امتحان مسائل نوجوانان که کتاب و با طاهره توی اتوبوس نصف کردم بخیر عجب شیرازه ای داشت من از یک طرف می کشیدم و طاهره از یه طرف. عجب عالمی داشتیم شبهای امتحان تا صبح هزار بار با هم تلفنی صحبت می کردیم و....یاد کلاسهای دکتر غفاری بخیر چه صفایی داشت یاد اون روز که من ومریم وطاهره و زهرا جلوی تندیس بزرگ مرد شعر فارسی عکس یاد گاری می گرفتیم یاد همه اون روزهای پر طراوت بخیر
دوباره بخوان!
معلم گفت: بهترین نمره
مال شاگردیه که درستکار باشه
شاگرد املایی رو که همین چند دقیقه پیش
نوشته بود و نمره بیست گرفته بود
دستکاری کرد. پیش معلم برد و
معصومانه گقت: من این کلمه رو غلط نوشتم!
برای پروانه شمع خدا

اصلا نمی دانم بايد چی بگم
تولد............
واژه شگفتی از خلقت
که هميشه برايم يعنی..
خدا هنوز چشم به راه است و منتظر
که تو کاری بکنی و
او............
سربلند به وجودت
به فرشته ها فخر بفروشد
اما راستش همين الان
با فکر کردن به اون بينهايت مهربون
يه چيزی تو دلم شروع کرد به قل قل کردن
اين حکايت همون ماهی کوچلوی عاشقه ديگه

حالا بگذريم
ليلی گلم
همه اينها رو گفتم
که فقط بگم تولدت مبارک
مريم مادر عيسی!!!!

يا صاحب الزمان
جاده های پيچ در پيچ انتظارت را قدم می زنم
بغضی گلويم را مچاله کرده است
آدينه ها از پس هم می گذرند و نمی آيی
شاعر شده ام
از بس مرثيه نبودنت را زمزمه کرده ام و
چشم انتظار مانده ام
آه ديگر واژه ها در اختيار من نيست
که خود می آيند:
ديشب زغمت باز به تن جامه دريدم
در مائده عقل به جز هيچ نديدم
سرگشته و درمانده به دنبال نگاهت
کل دو جهان را به دل و ديده دويدم
در شامگه وصل ثنايت سخن ماست
از ذوق نگاهت صفت عشق گزيدم
دل در گرو خال لبت باز نهادم
من شمع شدم سوختم و پرده دريدم
در تيرگی هجر جوانی به سر آمد
ليکن به وصال روخت آخر نرسيدم
گم شده

دلم برای مدینه پر میزند
من کجای زمینم
دلم برای یگانه پیام آور وحدت
ذره ذره آب می شود
خدایا طوافها تمام شد
قربانی ام کجاست ؟
من سعی را نفهمیده ام
صفا کجاست ؟
دوباره چرخ می زنم
من گم شده ام
خدایا این جا کجاست ؟
بيا...
اندوه مرا بچین
که رسیده است
قلمی بردار
صفحه ذهن مرا
رنگ بکن
فانوسی برگیر
و درتاریکی ژرف خودم پیدایم کن
من دیده به راهم
بیا
حق داری....
قلبی داری به وسعت هفت دریا
و بی نهایتی آسمانها باید منطقی باشم....
تنگ نمی شود!!!!
من..........

دل داده ام به نور
من رهرو شقایق پاکم
رفیق آب
گندم میان پنجه دستان کوچکم
پرواز یا کریم بلندای شانه ام
من راز دار یاس سپیدم انیس باغ
من ترجمان شر شر آبم
خروش ابر من قطره ای ز بحر وجودم
جاری ز منزل پاک فرشتگان
سوگند خورده ام
که بیابم مسیر رود
دریاست منزلم زیباترین زمانه خلقت تولدم
نور است خالقم
من تکه ای ز تابش اویم
شعاع نور
با سایه و سیاهی و ظلمت چه کار من؟
گیرم که ظلمتی بفریبد مرا به خویش
گر در مسیر صبح سپیدم
چه باک شب
در این ترنم مو سیقی حیات
من نیز یک تنم
اما نه جنس لا
من بوسه جز به به دست گون ها نمی زنم
پا بر تقدس شبدر نمی نهم
من خانه را به حبس چلچله زینت نمی دهم
بازوی سبز درختان نمی کنم
من جانشین پاک خدایم به روی خاک
جز روبه سوی دوست
قبله به جایی نمی برم
آزاد بنده ام
من در تلاوت مکتوب ناطقم
وین سوره های سبز
این آیه های پاک
با چشمه می گذرم ا ز شکاف کوه
با قاصدک چه سفر ها که می کنم
با آب چکه چکه می چکم از ناودان پیر
با سار می پرم
هرگز به سوی جایگاه خدا قلب مردمان
تیری نمی زنم
از پشت میله ها آواز بلبلان مستم نمی کند
دندان ز پیر نجیبی نمی کنم
پروانه های خشک نچینم درون قاب
فرمان به مردمان خسته که شادم نمی کند
عهدیست دیده را
با چشمهای بسته نجویم خدای خویش
وین برگ های کاغذی نپذیرم به جای گل
من عهد بسته ام
که بفهمم سکوت را
معنای بغض را
تفسیر گریه را
من را عبث که نیا ورد خالقم
ابعاد عمر من
عرض است و طول آن
هرگز چنین مباد نفهمم پیام آه
حاشا از آن که نگویم کلام عشق
من رانده نیستم
من خوانده ام
من را همو که خالق مهر است خوانده است
من آمدم که بجویم نیاز خویش
چشمان عاشقی که بخواند حدیث نور
من آمدم که بیابم خدای خود
من میهمان خدایم حبیب او
من آشنای زمینم رفیق کوه
جسمم اگر چه خاک
روحی زجنس خدا را امانتم
من وامدار امیدم
سروش مهر
من آمدم که بفهمم خدا کجاست
من را خدا ز روح خودش آفریده است
شادم از آنکه خدا دعوتم نمود
من لایقم برای تماشای آسمان
سرمست تجربه ناب زندگی
شایسته ورود به پهنای کاینات
گاهی بلند کوه
لختی زلال اب
یک دم سکوت شب
چندی خروش ابر
گویا تمام عرصه هستی ست روح من
من آمدم که بخوانم خدای خویش
جز او که می شنود این صدای من؟
جز او که خواندنی ست؟
زین فرصتی که خدایم عطا نمود
این لحظه ها که دگر نایدم به دست
وین جلوه های خدایی که پیش روست
اینک منم که محو تماشا نشسته ام
من برگزیده اویم بدین حیات
خرسندم از حضور
در جستجوی راه سپیدی که مقصدش
خشنودی خداست
دل بسته ام به نور
پایان این حیات
آغاز دیگریست
از نور آمدیم و
سر انجام سوی نور
گوش کن............

هميشه سکوت و
سکوت وسکوت
وباز هم سکوت
من نمی فهمم دليل زمانه را
و باز هم سکوت........
ميلاد امام دلهای عاشق
خدايا چه می شنوم صدای کبوتران حرم است که جشن گرفته اند .......اينجا چه خبر است ؟ اين گلهای گلايل و مريم ديگر چيست که همه و همه با خود آورده اند..اينجا چه خبر است يکی بگويد ... اينجا.....................

دل انگيز ترين فصل
باد صبا
سلام..........
پيک صبا
سلام و آشتی مرا به همه و همه و خصوصا نرگس و ليلی برسان
..........
آه
بی تفاوت بی هدف بی آرزو
می روم در چاه تاريکی فرو
فريدون مشيری
فطر
سلام بر تو اى ارزشمندترین اوقاتى که با ما همراه بودى و اى بهترین ماه در بین روزها و ساعات.
درود بر تو اى ماهى که در آن آرزوها بر آورده و نزدیک مىشوند و اعمال شایسته در آن فراوان است.
سلام بر تو دوستى که وقتى هستى، ارزش تو بسیار بالاست و آن هنگام که نیستى، فقدان تو درد آور است و نقطه امیدى هستى که جداییت بسیار رنج آفرین است.
درود بر تو مونسى که وقتى آمدى، با ما انس گرفتى و اسباب سرور و شادى گشتى و وقتى از کنار ما رفتى، در دل ما هراس انداختى و غمگینمان ساختى.
درود بر تو همسایه و همنشینى که در کنار تو قلبها نرم شد و گناهان کاهش یافت.
سلام بر تو یاورى که ما را علیه شیطان یارى نمودى و دوستى که راههاى احسان و نیکى را آسان فرمودى.
درود بر تو که چه فراوان است آزاد شدگان راه خدا در تو و چه خوشبخت است کسى که به خاطر تو، احترامت را نگه بدارد.
سلام بر تو که چقدر گناهان را مىپوشانى و انواع عیوب و زشتیها را مىزدایى.
درود بر تو که چقدر بر مجرمان، بخشش دارى و چه اندازه در دلهاى مؤمنان هیبت و عظمت دارى!
سلام بر تو ماهى که هیچ ایام دیگرى شایستگى رقابت با تو را ندارد.
سلام بر تو ماهى که از هر آفت و خطرى در امان و سلامتى.
درود بر تو ماهى که مصاحبت با تو کراهت ندارد و معاشرت با تو موجب مذمت نیست.
درود بر تو که برکات فراوان به ما رساندى و زنگار خطاها و گناهان را از ما شستى.
سلام بر تو که وداع با تو از روى دلتنگى نیست و ترک روزه تو به جهت خستگى و ملال نمىباشد.
سلام بر تو که قبل از فرا رسیدنت، مورد طلب ما هستى و پیش از فوتت، مورد حزن و اندوه ما.
درود بر تو که چه بسیار بلاها به خاطر تو از ما دور شد و چه بسیار از خیرات، بواسطه تو به ما رسید.
سلام بر تو و بر هر شب قدرى که بهتر از هزار ماه است.
درود بر تو که دیروز نسبت به تو چه بسیار حریص بودیم و فردا چه شوقى به تو داریم.
سلام بر تو و بر فضل تو که ما از آن محروم شدیم و برکات گذشتهات که از ما سلب گردید.
خداوندا ما اهل این ماهى هستیم که ما را بدان شرافت بخشیدى و با فضلت به ما توفیق درک آن را عطا فرمودى، در حالیکه شقاوت پیشگان نسبت به وقت گرانبهاى آن جاهل، و به خاطر شقاوتشان از فضل آن بى بهرهاند.

قدر
يَا اللَّهُ ....
يَا رَحْمَانُ ...
يَا رَحِيمُ ...
يَا كَرِيمُ ...
يَا مُقِيمُ ...
يَا عَظِيمُ...
يَا قَدِيمُ ...
يَا عَلِيمُ...
يَا حَلِيمُ ...
يَا حَكِيمُ ...
سُبْحَانَكَ يَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ ........
پاييز دل انگيز
توبه
لنگر حلم تو ای کشتی توفيق کجاست
که در ين بحر کرم غرق گناه آمده ايم
آب رو می رود ، ای ابر خطا پوش ببار
که به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم.
عشق
حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست
سر عقل آمده هر بنده که ديوانه توست!
...
اطلاع رسانی
راستش فکر کنم مجبورم تا اطلاع ثانوی به روز رسانی وبلاگ را هفتگی کنم!
ولی باز هم منتظر پيام های دوستان عزيزم هستم
لحظه هايتان پر از نيايش باد.
بی تاب
بی تابم
بی قرار و بی هدف
حيرانم ........
نمی دانم شايد مرده ام
آشفته و پريشان
می گذرد ايامم
سر گردان و بی هدف
معشوق کجاست؟
رمضان
بايد برخيزم
بيگانه ام
با اين خانه هاي خاکي غبار گرفته بيگانه ام
با اين در و ديوار هزار رنگ با هر چه خاک جدا مانده از افلاک بيگانه ام
اين جا نمي تواند خانه من باشد
هرگز نمي تواند
مگر نه اينکه مرغ بال ملکوت بودم؟
اينجا چه مي کنم؟
اينجا ميان اين همه سنگ و خاک
بايد برخيزم
بايذ فکري براي اين سر و روي آشفته و دست هاي آلوده به غفلت بکنم
نسيم"حي علي الصلوه" مي وزد
بايد از سر چشمه ايمان وضو بگيرم
بايد سجاده ام را باز کنم
مي خواهم عطر تکبيره الاحرامم خانه را بر دارد
مي خواهم.....
درد دل
خيلي وقت است که نوشتن را فراموش کردم
يعني همان عشق ديرينه و آن رسالت حضورم در اين دنيا
مي دانيد سالها پيش آنها را جمع کردم در يک سطل زباله انداختم بعد
با يک کبريت خاکسترشان را بر باد دادم!
اما حالا ديگه اصلا نمي توانم بنويسم
شعر که هيچ نوشتن ساده هم فراموشم شده شايد خيلي خنده دار
باشد آن هم براي همه آن کساني که من را مي شناسند واز عشق من
به ادبيات و نوشتن باخبرند حالا ديگه وقتي مي خواهم با نرگسم
صحبت کنم حسابي به دنبال خودم مي گردم آخه اون خوب مي داند
که من با چه عشقي رياضي را آن هم بعد از گرفتن ديپلم رها کردم و
ادبيات خواندم حالا ديگه براي نوشتن يک متن ساده براي ماه
رمضان موندم که دارم اين چرنديات را سر هم مي کنم
به هر حال تا بعد......
پروانه ات خواهم ماند..
تنها افرادی که
رسالت فهميدن دارند
می فهمند
اين هم ۲ جمله برای بچه هایی که انگليسی توپی دارند!
If ever things being to look
A little cloudy....
They’ll get better soon.
Just remember that it’s true:
It takes rain to make rainbows,
Lemons to make lemonade,
And sometimes it takes difficulties
To make us stronger and better people.
The sun will shine again soon...you’ll see.
McCarty
Those
Who bring
Sunshine
To the lives
Of others
Cannot keep it
From
Themselves.
Sir James Barrie
جمله
فقط احمق ها هستند که عمق آب را با پاهايشان امتحان مي کنند.
ضرب المثل آفريقايی
سخت ترين چيزي که مي توان در زندگي ياد گرفت ،اين است که از روي کدام پل بايد رد شد و کدام را بايد خراب کرد.
ديويد راسل
پيشنهادهاي کتاب جيبي
وقتي سوار اتومبيل کسي هستي پيشنهاد کن عوارض راه و حق
توقف در پارکينگ را تو پرداخت کني
هر گاه به يکي از عزيزانت نامه مي نويسي عکس خانوادگي
جديدی را نيز همراه با آن پست کن.
با بچه ها گرگم به هوا بازي کن
هميشه يک سري مطالب مکتوب و سرگرم کننده و جالب در مسافرت هاي طولاني همراه
داشته باش .
وقتي کسي به ميز تو نزديک ميشود دست از کار بکش و به او نگاه کن.
هرگز از رويايي که در سر داري فقط به خاطر مدت زمان طولاني که براي به
حقيقت پيوستن آن لازم است دست نکش ،به هر حال اين زمان سپري خواهد
شد.
يک واقعيت
تمام روز را راه مي رفتيم .....
تشنه خسته پشيمان از زندگي
به ديواري رسيديم غير قابل نفوذ
مي گفتند آن سوي اين سد عظيم آرزوها بر آورده مي شوند
او تمام رموز عبور را به من آموخت
و گفت :گاهي شايسته ها مجال نمي يابند
توانستن و نرسيدن را بياموز!
وقت بازگشت است!!!!
جشن نرگسی های آتشين
گردی بپا شد در افق
گويی سواری می رسد......
گذر
پل هايی بساز
به جای
ساختن ديوار!
تسليم
شکست به اين معنا نيست که
خدا شما را فراموش کرده
حتما پروردگار برنامه بهتری
برای شما دارد!
اشتباه
طولانی ترين سفر ها
با قدم نا بجا شروع می شود!
چارلز مارک
هميشه
همه چيز
عادلانه نيست
بهتر است
با اين حقيقت
کنار بيايی!!!!!!
صبر
يه روزی
يه جايی
يه جوری
يه کسی
يه چيزی
صبر داشته باش !؟
صبر
سلام
سلام
سلامي به گرمي آفتاب
-
اين را به ياد داشته باش:
-
باران تند با قطره ها شروع می شود !
هدف
- من با عشق امده ام
- بر پايه ی علاقه و اشتياق
- من با عشق امده ام
- بر پايه ی نياز و امکان
- به همراه تو
- برای اموختن
- و اکنون برای ساختن
نظرات ()






